کلبه عشق

یاد یاران
نویسنده : ََADMIN - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥

سلام

پس از شش سال و اندی سری زدم به کلبه ی غبار گرفته_ وای چقدر احساس دلتنگی بهم دست میده 

نمیدونم از یاران قدیم کسی هنوز هم دست به قلم مونده؟

اگر دوستانی هنوز هم کلبه عشق را به یاد دارند و هنوز هم مینویسند خوشحال خواهم شد به دیدارشان بروم

عزیزان ادرس وب نوشته هاشون را برام به :

iranvatan@gmail.com 

یا ایدی یاهو:

Easatis

بفرستند

خوشحال میشم اگر حتی یکی از عزیزان را دوباره ببینم

یا حق 


comment نظرات ()
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
نویسنده : ََADMIN - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩

  

   دنیا برام هیچ معنی خاصی نداره

   کاش میشد بروم 


comment نظرات ()
روز وداع یاران
نویسنده : ََADMIN - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٤

 


  

              

این شعر را برای همگان خواهم خواند، اما فقط، یکی، می داند در من و در شعرم چه می گذرد

اینجا کلبه عاشقی من است

این کلبه وسعتی دارد به اندازه دلم و فضایی به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است که صدایم از آن سو، این سو به گوش نمی رسد که می گویم: سلام

و آنقدر کوچک که گاهی مجبور می شوم چشمهایم را برای دیدن کرانهایش خسته کنم

می دانی؟

این کلبه برایم خیلی دوست داشتنی است چون به اندازه همین جمله ساده و معصومانه است

می دانی؟

من همه گمشده هایم زندگی ام را در گوشه و کنار این کلبه جستجو می کنم

همه لحظات از دست رفته را می خواهم جایی همین اطراف پیدا کنم

شاید نشود اما من می گویم می شود

می دانی؟

این کلبه با وجود آنکه دیگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سیمانی و درخشندگی شیشه ای مدتها فرا روی انسان قرار گرفته، جانی دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در کنارت. آنگونه بگویم که اگر بداند روزی ماوای نخواهد بود، چه بسا در ساعتی و یا کمتر دیوارهایش فرو بریزد.وآتش عشقخاموش شود

می دانی؟ 

در دلم نامت را نجوا می کنم و دیوار ها و پنجره نامت را در میان چشمانم می خوانند و با من در انتظارت می مانند. می دانی؟ می دانند که من چقدر دوستت دارم. می دانی؟ می دانند که می خواهم روزی دستت را بگیرم و تو را در کلبه عاشقی به تماشا بنشینم. آری تو را به تماشا می نشینم روزی، تو را! ای همه چشمان من برای تماشا دوستت دارم

باز هم بنویسم

 در دفتری بنویسم که زمان در آن به عقب باز می گردد,: یاد داری دفتری که زمان در آن به عقب باز گردد؟؟میگویی نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه ای از کلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه کرده ام و می گویم دوستت دارم

 و هرگز فراموشت نخواهم کرد هرگز تا ابد

به خدا قسم که درب این کلبه را به روی هیچ کس باز نخواهم کرد تا انکه روزی

زنگی به صدا در آید و آمدنت را نوید دهد آنروز که باز گردی خواهی دید سیل اشکهایی

که روان است

پرندگان مهاجر  زشهر ما رفتند!

                                                دریغ ودرد ندانم که تا کجا رفتند؟!


 

                                

                                                  

 

 

 

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد